شهرت به مثابه ساختارِ بلاهت – سایت خبری الکوثر

هفته نامه کرگدن – ناصر فکوهی: چاپلین می گفت: شهرت بلایی است که اگر در بیست سالگی بر سر کسی بیاید تا آخر عمر او را فلج خواهدکرد؛ عبور شخصیتی معقول به شخصیتی که  دیگران را مورچه می پندارد

اما این تنها آسیبی نیست که در جامعه کنونی شاهدش هستیم. جامعه ما البته تمام مشکلات هر جامعه انسانی را دارد و بنابراین می تواند شهرت را به یک ساختار بلاهت تبدیل کند و فرد مشهور و طرفدارانش را درون روابط از خود بیگانگی و عدم عقلانیت فرو برد که دیر یا زود از آن ضربه می خورند (مثلا با از دست دادن شهرت، یا با رسیدن به پوچی حاصل از درک بی معنایی و ساختگی بودن شهرت و غیره). اما جامعه ما به دلیل برون آمدن متاخرش از ساختارهای جماعت های سنتی که در آن ها بیشتر با «حُسن شهرت» جماعتی سر و کار داشته ایم مثلا آبرومندی، سخاوتمندی، مهمان نوازی و مردمداری که درون نظام های پیش- شهری بسیار اهمیت دارند و کمیت و کیفیتشان کاملا با نظام های پساصنعتی متفاوت است، میان این دو گونه «شهرت»، سرگردان است.

دلیل این امر هم کاملا روشن است؛ همین که می بینیم تقریبا هیچ کسی از این دوزیستی بودن یکه نمی خورد، نه به معنای پذیرش این رفتارها، بلکه به معنای آن است که جامعه خود نیز به گونه ای به این بیماری مبتلاست و این رفتارها را کاملا درک می کند. به عبارت دیگر، خود نیز آرزوی سلبریتی شدن دارد و غم آن «دیگ» و دغدغه آن «فرش قرمز» را.

لزوما چنین نیست، اما نکته ای اساسی و بسیار مهم وجود دارد: میان آن چیزی که ما جاودانگی یک فکر، یک اثر، یک مهارت، یک فرهنگی و… می نامیم و فرد یا گروهی که زمانی حامل آن بوده است، یک گُسست ریشه ای و هستی شناختی وجود دارد که ارگ فرد نتواند آن را بفهمد درون بلاهت خود غرق شده و احتمالا اگر هم خلاقیت و هنری داشته باشد، آن را از دست می دهد و هرگز به آن جاودانگی نمی رسد.

این پدیده، درباره برخی از شخصیت هایی که در دوران بلوغ فکریشان بسیار به آن ها احترام گذاشته می شده، در دوران کهولت، به تاسف عمیق ما منجر می شود؛ اما پرسش این است که آیا باید این پدیده را به حساب « جنون پیری» گذاشت؟ بدون شک تا حدی چنین است، ولی این دلیل اصلی نیست؛ زیرا رد بسیاری از موارد این پدیده را به صورت «زودرس» و بسیار مضحک تر در گروه های سنی نسبتا جوان تر نیز می بینیم؛ وقتی کسی در دهه سی یا چهل زندگی خود، ناگهان سخن از «وداع با نوشتن»، «وداع با ترجمه»، «وداع با تئاتر» یا «وداع با سیاست» و غیره می گوید، باید این را به حساب نوعی بلاهت مضاعف گذاشت که در این صورت ممکن است، عمری شاید بسیار ارزشمند (عمر او) را نابود کند.

مثالی بزنیم که برای همه آشناست: نظریه فرانکفورتی «صنعت فرهنگ» که تودور آدورنو، فیلسفو آلمانی، به کرات به آن اشاره کرده است. وقتی از شهرت هنرپیشگان هالیوود (یا بالیوود) صحبت می کنیم (و بدون آن که خواسته باشیم وجود قابلیت های ذاتی را مثلا در فیلم یا در هنرمند نفی کنیم) فرایندهای برندسازی، ایجاد شهرت، ایجاد باورهای زیباشناختی و حتی سبک و سیاق دادن و هدایت کردن «سلیقه و داوری زیبایی شناختی»، ولو با اخبار دروغین مثل «رسوایی»ها، روابط یا زندگی خصوصی یک هنرپیشه، توقیف شدن یک فیلم و… نقشی اساسی را در ایجاد شهرت دارند.

در شبکه معنایی که می توان «شهرت» را درونش قرار داد، واژگان بسیاری وجود دارند: «نام»هایی که دقیقا به دلیل «نام» بودنشان باید به چگونگی و ساز و کار تولید اجتماعی شان بیندیشیم؛ به چرایی« نام» بودن و «نامیده شدن»شان. وقتی از شهرت صحبت می کنیم، می توانیم در کنار این واژه از نامداربودن، صاحب نام بودن، مشهور و معروف بودن و خوش نامی نیز سخن بگوییم.

بدون شک مشهورترین موسیقدانان، نقاشان، ادبای تاریخ برای «شهرت»، آثار خود را خلق نکرده اند: این را به خوبی درباره مشهورترین آن ها از موزارت و بتهوون در موسیقی، تا ونگوگ و گوگن در نقاشی، از چاپلین و کوبریک در سینما، تا بزرگان ادبیات کلاسیک و مدرن خودمان از سعدی و حافظ و مولوی و خیام گرفته تا هدایت و بهار و خانلری و زرین کوب می توانیم بگوییم. از آن مهم تر، این را می توانیم با نسبتی عاقلانه و قابل فهم به زندگی هر کدام از خودمان نیز تعمیم دهیم: مسئله خواستن و بیرون آمدن از بلاهت در مصرف یا در تولید شهرت و بازگشت به آغوش زندگی است.

در این جامعه، بدن کالایی شده، خود را در قالب شهرتی قابل خرید و فروش، قیمت گذاری شده و همچون هر کالایی مورد معامله، برندسازی، جایگزینی، «دست به دست شدنی» (فیزیکی و نمادین) می کند و در روابط فتیشیستی دستکاری کننده قرار می دهد (مثلا نگاه کنیم به نوعی شهرت سینمایی یا ادبی و علمی و رابطه آن ها برای نمونه با شبکه مریدان و «فالوئر»ها و جلد و محتوای مجلات و صفحه اول روزنامه ها و تابلوهای تبلیغاتی).

در این یادداشت کوتاه، هدف من برانگیختن خواننده به اندیشیدنی در این جهت است؛ جهتی که در آن، شهرت هم سود زیادی به همه دست اندرکارانش می رساند و هم، چون یک سم، ممکن است زندگی آن ها را تخریب کند. البته به دلیل محدودیت این یادداشت، در این جا وارد بحث «شهرت منفی» یا «بدنامی» نمی شوم که به همین اندازه اهمیت دارد.

بدین ترتیب، شهرت ما را درون بلاهت و از خود بیگانگی هدایت می کند تا داوری، بر پایه عقل سلیم یا قابلیت های انتسابی یا اکتسابی (شناخت زیستی، عمومی یا تخصصی) خود را رها کنیم و براساس همان ساختار بلاهت، یک فیلم، یک هنرپیشه، یک رمان، یک روزش، یک مجری، یک نقاش، یک دانشمند، یک روشنفکر و… را برتر بدانیم یا طبقه بندی های دلبخواهانه و کالایی شده ای، از آن ها نسبت به یکدیگر بکنیم و چرخه ای را آغاز کنیم که به زودی با موقعیت سرایت اجتماعی و «مُد» به دیگران نیز برسد و گاه به کلی یک جامعه را زا عقلانیت خالی کند.

این همان اتفاقی است که به نظر روانکاوانی چون ویلهلم رایش با نظریه «توده ای شدن» در افشیسم یا فیلسوفانی چون هانا آرنت با نظریه «ابتذال شرارت» در توتالیتاریسم رخ می دهد: انسان ها، قابلیت اندیشیدن خود را از دست می دهند و بدین ترتیب می توان از آن ها به شکل گسترده ای سوءآستفاده کرد و در فرایندی از شیئی شدن (انسان زدایی) قرار داد و به بی رحمانه ترین و بیم عنا تری کارها وادار کرد که از نظر آن ها کاملا مشروعیت دارند.

این دستکاری ها می توانند همان کاری را که فرضا با یک صابون می کنند با هر محصول دیگر (ذهنی یا مادی، فرهنگی یا مصرفی و کاربردی) انجام دهند؛ ایجاد تقاضایی اجتماعی برای آن محصول، تقاضایی کاذب به معنی غیرضروری، خبرسازی در اطراف آن، اظهارنظر کارشناسان درباره آن (متخصصان بهداشت یا متخصصان سینما)، رونمایی و جشن تولد هفتاد و هشتاد و نود و… سالگی استاد، گفت و گوی تلویزیونی و مطبوعاتی و فیلم ساختن از زندگی یک فرد در زمان حیاتش که خود ممکن است نوعی کلایی کردن (شیئی کردن) او باشد و غیره.

هفته نامه کرگدن – ناصر فکوهی: چاپلین می گفت: شهرت بلایی است که اگر در بیست سالگی بر سر کسی بیاید تا آخر عمر او را فلج خواهدکرد؛ عبور شخصیتی معقول به شخصیتی که  دیگران را مورچه می پندارد.
برای فردی که به دهه های هفتاد و هشتاد زندگی خود رسیده، این امر شاید مرگی زودرس در بلاهتی باشد که بی شک پس از مرگش قابل چشم پوشی خواهدبود؛ اما در مورد جوانی که بسیار زودتر درون این باتلاق شهرت فرورفته، ما بیشتر با نوعی خودشیفتگی اما به دست دیگران و با سلاحی کُشنده که «مرید و طرفداربودن»، «دوست داشتن» و «لایک کردن» و… نام گرفته و شاید به مرگ یک قابلیت و استعداد و خلاقیت منجر شود، طرفیم.

در نهایت، آیا باید شهرت را نفی کرد و خود را با این خطر رو بهر و کرد که انگشت اتهام حسرت خوردن از نداشتن آن به سوی ما برگردد؟ آیا باید نافی آن شد که پایداری نام و زنده ماندن شخصیت های تاریخی و اندیشه ها و خوش نامی ها و میراث فرهنگی و فناوری و ادبی و در نوعی جاودانگی، ساختارهایی توهم زا هستند؟

برای تحلیل موضوع باید به یک نکته نظری اشاره کنم: نظریه «سرمایه فرهنگی». مفهوم شهرت یعنی این که افراد زیادی یک فرد یا گروه را براساس صفت یا قابلیتی که آن را «خوب» یا «خواستنی» می دانند (مثل ثروت، قدرت، زبیایی، مهارت، شایستگی، استعداد، هنرمندی) بشناسند. مفهوم شهرت را باید از مفهومی که پیر بوردیو، جامعه شناس فرانسوی، به آن «سرمایه اجتماعی» نام می دهد و ما در زبان متعارف عموما به آن «آبرو» و «حیثیت» می گوییم، جدا کرد.

رابطه در عین حال، دوجانبه است. به عبارت دیگر سرمایه اجتماعی، برگشتی نیز دارد و برخورداری از یک امتیاز به دلیل حُسن شهرت، تقریبا همیشه ایجاد یک تقاضای اجتماعی (انتظار یا توقع) برای ارائه یک امتیاز نیز می کند، مثل زمانی که یک مبادله هنری انجام می گیرد؛ مثلا یک بانکدار تابلوی یک نقاش را می خرد و او در عوض در یک برنامه فرهنگی بانک مزبور مجری می شود. از این رو، ساز و کار تولید سرمایه اجتماعی براساس امکان یک یا گروهی از «مبادلات» انجام می گیرد و با از میان رفتن این امکان از میان می رود. اگر ما بتوانیم خدمتی به گروهی از افراد بکنیم آن ها به سرمایه اجتماعی ما تبدیل می شوند و البته به نوبه خود به ما خدمت می کنند، اما این رابطه دائما باید با فرایند «مبادله» بازتولید شود.

 شهرت به مثابه ساختارِ بلاهت

چاپلین می گفت: شهرت بلایی است که اگر در بیست سالگی بر سر کسی بیاید تا آخر عمر او را فلج خواهدکرد. عبور تدریجی شخصیتی دوست داشتنی، معقول، اجتماعی و سازگار که خود را همچون هر انسان دیگری جایز الخطا می بیند و در رفتارهایش برخوردی متعارف با دیگران دارد، به شخصیتی که به تدریج چنان در خیال خود و شهرتی که با توهم گمان می رد احاطه اش کرده، اوج می گیرد که دیگران را مورچه های کوچکی می پندارد که بر زمین پراکنده اند و او می تواند به راحتی زیر پا لگدشان کند، داستانی تکراری، حتی کلیشه ای و غم انگیز در فرهنگ ماست.

اما این بلاهت، صرفا در سویه منفعل شهرت، یعنی در سویه «مصرف» عمل نمی کند، بلکه در سویه «تولید» شهرت نیز اثری مخرب برجای می گذارد. مثالی که بسیار در جامعه خود شاهدش بوده و هستیم، انحراف ذهنی و رفتاری باورنکردنی و غیرقابل توجیه و حتی شرم آور گروهی از مشهورترین خوش نام ترین شخصیت ها در سال های پایانی عمر آن هاست؛ پدیده خود بزرگ بینیِ مسخره و گاه تاسف آور و حقیرانه ای که همگی می شناسیم.

 شهرت به مثابه ساختارِ بلاهت

سلبریتی های ما می خواهند هم ادای هنرپیشه ها و ورزشکاران میلیونرهای امریکایی را دربیاورند و هم شبیه مردم کوچه و بازار باشند. از این جاست که دائما شاهد نوعی «ریاکاری» گاه ناخودآگاه اما در بسیاری موارد خودآگاهانه آن ها هستیم. یعنی تضادهای عجیبی میان آنچه سلبریتی هایمان می خواهند نشان بدهند هستند و آنچه واقعا هستند.

«این جا» به گونه ای لباس می پوشند و «آن جا» به گونه ای دیگر، یک جا با آرایش غلیظ، آش نذری هم می زنند و یک جا روی فرش قرمز فستیوال های خارجی نوعی نوکیسگی شرم آور را به نمایش در می آورند. این ها البته همیشه ناشی از تظاهری برای برندسازی نیستند و حتی باید بگویم بیشتر حاصل درونی شدن ناخودآگاهانه ساختارهای بلاهت یا پذیرش منفعلانه ساختارهای «دستکاری» هستند تا قرارگرفتن درون ساختار ریاکاری و فرصت طلبی.

 شهرت به مثابه ساختارِ بلاهت

بدین ترتیب، ساز و کار ساختن شهرت، ذهن و بدن ما را در دست می گیرد، نظام های حسی ما را کنترل و هدایت می کند تا اولا خواستار صابون باشم و آن را یوتوپیایی کنیم و ثانیا صابون «الف» را نسبت به صابون «ب» برتر بدانیم یا آن ها را در رده بندی ها و تقسیم های خیالین قرار بدهیم تا بهتر بتوانیم بفروشیم.

با وجود این، کمتر کسی به رابطه میان شهرت و بلاهت، به مثابه یک محصول اجتماعی که خود را در کنشگر بروز می دهد، اشاره می کند؛ شهرت در رده صفات مثبتی قرار می گیرد که هوش و دانش و استعداد و زیبایی و… را نیز در خود جای می دهند. و این امر به ویژه در جامعه ای پولی شده، مانند جامعه ما، اهمیت دارد.

 شهرت به مثابه ساختارِ بلاهت

تفاوت عمده این دو، در یک سویه یا دوسویه بودن رابطه است. در سرمایه اجتماعی، هر اندازه فرد روابط بیشتری داشته باشد، می تواند امتیازات (مادی و غیرمادی) بیشتری در حوزه های اجتماعی به دست بیاورد و آن ها را به صورت مستقیم یا غیرمستقیم استفاده کند یا به سرمایه های دیگر تبدیل کند. (مثلا وقتی براساس اعتبار خود امتیازی از یک بانک می گیرد یا نقشی برای فرزندان خود در این یا آن فیلم پولساز دست و پا می کند.)

مسئله ما در نتیجه آن است که ساز و کارهای تولید اجتماعی شهرت، چه فردی و چه جمعی، چیستند و چگونه ابزارهای مصونیت دهنده ای را از کار می اندازند که فرد یا گروه را از فرورفتن در یک بلاهت مخرب حفظ کنند و سبب شوند توانایی خود را در تصمیم گری های درست در زندگی از دست ندهد؛ این همان روی منفی شهرت است که با افسردگی، تخریب زندگی خانوادگی، بی ثباتی، شکنندگی… و حتی مرگ و خودکشی پایان می گیرد.

اما ساز و کار به وجود آمدن شهرت، متفاوت است و اغلب به صورت یک جانبه یا در مدارهای بسیار پیچیده و دستکاری شده  و دستکاری کننده انجام می گیرد؛ روابطی که نه در «مبادله» بله در «سیاست شهرت» و نه در خدمت دوجانبه، بلکه در «ساز و کارهای بهره برداری از شهرت» تعریف می شوند.

شاید این مطالب را هم دوست داشته باشید

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *